بديع الزمان فروزانفر

48

زندگانى مولانا ( فارسى )

فصل سوم - دورهء انقلاب و آشفتگى مولانا چنان كه گذشت پس از طى مقامات از خدمت برهان محقق اجازهء ارشاد و دستگيرى يافت و روزها بشغل تدريس و قيل و قال مدرسه مىگذرانيد و طالب علمان و اهل بحث و نظر و خلاف بر وى گرد آمده بودند و مولانا سرگرم تدريس و لم و لا نسلم بود . فتوى مىنوشت و از يجوز و لا يجوز سخن مىراند او از خود غافل و با عمرو و زيد « 1 » مشغول ولى كارداران « 2 » غيب دل در كار وى نهاده بودند و آن گوهر بىچون را آلودهء چون و چرا نمىپسنديدند و آن درياى آرام را در جوش و خروش مىخواستند و عشق غيور منتهز فرصت تا آتش در بنياد غير زند و عاشق و طالب دليل را آشفتهء مدلول و مطلوب كند و آن سرگرم تدريس را سرمست و بى خود حقيقت سازد . خلق بزهد و رياضت و علم ظاهر كه مولانا داشت فريفته بودند و به خدمت و دعاء او تبرك جسته او را پيشواى دين و ستون شريعت احمدى مىخواندند ناگهان پرده برافتاد و همه كس را معلوم شد كه آن صاحب منبر « 3 » و زاهد كشور رندى لاابالى و مستى پيمانه بدست و عاشقى كف‌زنان و پايكوبانست و دستار دانشمندانه و رداى فراخ آستين كه نشان ظاهريان و بستگان حدود است بر وى عاريت و جولانگاه او

--> ( 1 ) - اشاره است بدين قطعهء سعدى : طبع ترا تا هوس نحو كرد * صورت عقل از دل ما محو كرد اى دل عشاق به دام تو صيد * ما به تو مشغول و تو با عمر و زيد ( 2 ) - مضمون اين عبارات از اين ابيات مولانا مستفاد است : عاشقى بر من پريشانت كنم نيكو شنو * كم عمارت كن كه ويرانت كنم نيكو شنو تو بر آنكه خلق مست تو شوند از مرد و زن * من بر آنكه مست و حيرانت كنم نيكو شنو بس جهد مىكردم كه من آيينه نيكى شوم * تو حكم مىكردى كه من خمخانهء سيكى شوم ( 3 ) - از اين ابيات مولانا اقتباس شده : زاهد كشورى بدم صاحب منبرى بدم * كرد قضا دل مرا عاشق كف‌زنان تو غزل‌سرا شدم از دست عشق و دست زنان * بسوخت عشق تو ناموس و شرم هرچم بود عفيف و زاهد و ثابت قدم بدم چون كوه * كدام كوه كه باد تواش چو كه نر بود زاهد سجاده‌نشين بودم با زهد و ورع * عشق درآمد ز درم برد بخمار مرا